السّلام علی الصّدّیقة الطّاهرة، فاطمة المرضیّه، بنت رسول الله، صلّی الله علیه و آله. و السّلام علی ولیّ الله الأعظم، ارواحنا فداه و عجّل الله فرجه.
پیام گروه نویسندگان ؛ هرگونه کپی برداری از وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاحرام بوده و در صورت مشاهده پیگرد قانونی خواهد شد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع میباشد

ماجرای یه دایی ...

 

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

یکی بود یکی نبود یه دایی بود تازه داشت درسش تموم می شد که یکدفعه دشمن به خاک کشورش حمله کرد دوست داشت بره دانشگاه اما نمی شد کی باید از خواهر و مادرش دفاع می کرد رفت مسجد و ثبت نام کرد .توی وصیت نامه اش کلی خواهرهاشو نصیحت کرد و آخرش به مقصودش حسین بن علی (ع) رسید . سال ها گذشت خواهرش خواست ازدواج کنه بنا به شرایط و حال و هوای اون زمونه با یه مرد مومن ازدواج کرد مدتی گذشت تا خدا بهشون یه دختر داد .دایی سفارش کرده بود تا اسم بچه رو از اسم اهل بیت بگذارن اما گوش نکردن و یه اسم یونانی براش گذاشتن یکم خلق و خوی بچه با این اسم عوض شد مدتی گذشت و بچه بزرگ شد برای شاد کردنش هم برای آهنگ می ذاشتن اما دایی این رو پیشنهاد نکرده بود .اون آهنگ هم کاری کرده بود تا دختر بیشتر به فکر رقص و مهمونی باشه تا حیا و حجاب . دختر رفت دانشگاه و مهمونی رفتن هاش بیشتر شده بود .دایی خیلی سفارش به حجاب کرده بود ولی انگار نه انگار خانواده زیاد انگار حجاب رو دوست نداشتن وقتی حجاب نباشه بی حیایی هم جاش رو می گیره حالا دختر رفته بود با یکی از پسرایی که توی مهمونی ها دیده بود دوست داشت ازدواج کنه عشق گوشش رو کر کرده بود و چشمش رو کور .ازدواج کردن اما پدر و مادر ناراحت بودن چون او دوتا با هم خوب نبودن پدر داشت یه روز فکر می کرد تا راه حلی پیدا کنه که یکدفعه عکس دایی رو که روی دیوار بود رو دید فهمید اشتباه کار از کجا بود دایی خیلی حرف ها رو زده بود اما اون ها توجه نکردن و حالا پشیمونی سودی نداشت ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٩/۱۳ توسط گروه نویسندگان

لوگوی همسنگران
تمامی حقوق این وبلاگ برای عمار سید علی محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.