السّلام علی الصّدّیقة الطّاهرة، فاطمة المرضیّه، بنت رسول الله، صلّی الله علیه و آله. و السّلام علی ولیّ الله الأعظم، ارواحنا فداه و عجّل الله فرجه.
پیام گروه نویسندگان ؛ هرگونه کپی برداری از وبلاگ بدون ذکر منبع شرعاحرام بوده و در صورت مشاهده پیگرد قانونی خواهد شد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع میباشد

داستان پیرمردی در هیات

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

جوان مثل شب های دیگر که به هیات می آمد ،آن شب هم به هیات آمده بود ولی فرقش این بود که آن شب در آن هوای سرد بهاری مداح دیر کرده بود و سخنران هم روضه را خوانده بود و جمله (حسین آرادم جانم حسین روح و روانم )روضه را تمام کرده بود .او هم داشت مثل بقیه جمله تکرار می کرد .جمله ساده بود اما دل انسان را هوایی می کرد .جوان نیاز به بهانه داشت تا گریه کند ولی هنوز بهانه را پیدا نکرده بود .در همان لحظه پیرمردی کوتاه قد از میان آن همه جمعیت بلند شد ،ظاهرش می خورد که از باقی مانده های دوران جنگ باشد و دستش به تیر و تفنگ هم خورده باشد با آن پاهای پیر داشت به سختی از میان جمعیت به بیرون هیات می رفت معلوم بود که دیگر قدرتی براتی نشستن نداشت جوان تا او را دید به یاد آینده خودش افتاد در همان گفت و گو هایی که در درون خودش می کرد گفت ؛(اگر روزی من هم مثل این پیرمرد پیر شوم و نتوانم در رکاب امام زمانم باشد چه می شود ،یعنی من هم لیاقت شهادت ندارم و مثل خیلی ها دیگر می میرم .یعنی شهادت پر؟!)با خودش داشت این ها را زمزمه می کرد که گریه اش گرفت دلش امام زمانش را می خواست در آن جمعیت که ذکر لب همه حسین (ع) بود زیر لب یاابن الحسن می گفت ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/۳/٢٩ توسط گروه نویسندگان

لوگوی همسنگران
تمامی حقوق این وبلاگ برای عمار سید علی محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.